تبليغاتX
آه...........

آه...........

                                      از جدا شدن نوشتی روتن زخمی هر برگ

                                              گریه کردم نوشتم نازنینم یا تو  

                                                            یا مرگ

                                     به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار

                                                     تو با خندی نوشتی

                                    هم قفس خدا نگهداربنویس مهلت موندن

                                                        یه نفس بود

                                سهم من از همه دنیا یه قفس بود بنویس

                                 که خیلی وقط واسه تو گریه نکردم سر رو

                                رو شونهات نذاشتم مثل دستات سرد سردم                

 

 

 

 

+ نوشته شده در 87/08/01ساعت 10:54 قبل از ظهر توسطمجتبی |

مردان از دو نظر بر زنان ترجيح دارند:‌اول اينكه ديرتر زير بار ازدواج ميروند. دوم اينكه زودتر ميميرند و راحت میشونددر يك مهماني مهماندار به مهمانان خود گفت:‌هر كس از زنش راضي نيست لطفاً بلند شود . تمام مهمانان به استثناي يك نفر بلند شدند. مهماندار رو به آن يك نفر كرد و گفت:‌به به شما چقدر خوشبخت هستيد كه در زندگي زناشوئي از خانمتان راضي هستيد! مهمان گفت :‌اينطور نيست امروز خانم قلم پايم را با چوب شكسته است. و گر نه از همه زودتر بلند ميشدم.

جواني كه ميخواست ازدواج كند هر دختري كه پيدا ميكرد مادرش نمي پسنديد . اين موضوع را با يكي از رفقايش درميان گذاشت. رفيقش گفت:‌دختري پيدا كن كه شبيه مادرت باشد. جوان پس از جستجوي زياد دختري شبيه مادرش پيدا كرد و او را به مادرش نشان داد. مادر دختر را پسنديد ولي موقعي كه او را به پدرش نشان داد،‌پدر خيلي نارحت شد و گفت اصلا قابل تحمل نيست.!!!

مردي تصادف كرده بود بيهوش شده بود. او را به بيمارستان برده بستري نمودند . پس از مدتي كه به هوش آمد گفت: مثل اينكه من در بهشت هستم! زنش كه در كنار او نشسته بود گفت:‌احمق مگر نمي بيني كه من در كنارت هستم !!!

مردي را گرفته به تيمارستان بردند. دكتر پرسيد اين آقا چه ناراحتي دارد؟ مأمور گفت :‌اين مرد موقعي كه با مادر زنش دست به يخه شده بود ديديم و او را گرفته و به اينجا آورديم. دكتر گفت:‌چرا او را به كلانتري نبرديد و او را به اينجا آورديد؟ ‌مأمور گفت: ‌آقاي دكتر اين مرد ميخواست به زور مادر زنش را ببوسد!!!

جواني از سقراط حكيم پرسيد كه آيا من ازدواج كنم يا خير؟ گفت چه بكني و چه نكني هر دو مايه ي تاسف است .

يك مرتاض هندي پس از 48 سال رياضت كشيدن گول خورد و زن گرفت . وي قبل از مرگ وصيت كرد كه روي سنگ قبر او بنويسند «زن گرفتن مشكل ترين رياضت ها مي باشد!!»

برناردشاو ميگويد : مرد تنها حيواني است كه براي چندمين بار ميتوان او را گول زد و زن تنها جانوري است كه به خوبي از عهده اين كار بر مي آيد !

بقراط حكيم روزي كنار رودخانه اي گردش ميكرد يكي از شاگردانش به او رسيده گفت : آيا شما صلاح ميدانيد كه من ازدواج كنم؟ بقراط نگاهي به رود خانه كرد و دامي در آنجا ديد رو به جوان كرده گفت اين دام را خوب تماشا كن و ببين چگونه اين ماهيهاي بيچاره كه در دام افتاده اند تلاش ميكنند از دام خارج شوند و ماهيهاي اطراف دام سعي ميكنند وارد دام شوند!

در يك نماشگاه عكس سه تابلو پهلوي هم حالا مختلفه مردي را نشان ميدادند . تابلوي اول جواني در حال تفكر و تعمق و بلاتكليف - تابلوي دوم مردي را نشان ميداد كه به سر خود ميكوفت و ناراحت و معذب بود تابلوي سوم مردي را نشان ميداد در حال رقص و بشكن زدن و خيلي خوشحال و مسرور بود . شخصي كه اين سه تابلو توجه او را جلب كرده بود خيلي مايل بود فلسفه اين سه تابلو را بداند . متوجه دانشمندي گرديد كه در آنجا حضور داشت از داشمند خواهش كرد كه براي او درباره سه بابلو توضيحاتي بدهد . وي گفت : حالات مختلفه اين سه تابلو خيلي گويا ميباشد . تابلوي اول جواني است كه اطرافيان به او فشار آورده اند كه ازدواج نمايد و بلاتكليف ميباشد تابلوي دوم شخصي را نشان ميدهد كه ازدواج كرده و به دام افتاده است تابلوي سوم نشان ميدهد كه آقا خيلي ناقلا تشريف دارند و زن خود را طلاق داده است .

نويسنده معروفي ميگويد زن مثل كراوات است هم زيبايي به مرد ميبخشد و هم گلويش را فشار ميدهد .

سموئل باتلر طنز نويس انگليسي ميگويد :‌دزدان سرگردنه يا جان آدم را ميگيرند يا مالش را . در صورتي كه زن آدم هر دو را ميگيرد .

+ نوشته شده در 86/06/16ساعت 11:8 بعد از ظهر توسطمجتبی |

                              

بوسه اولین جرعه از جامی است که خداوند آنرا از چشمه ی عشق پر ساخته است.

مرزی است بین شکی که قلب را می فریبد و اندوهگین می سازد و اطمینانی که سرشار از شادمانی است.

سرودن اولین خط از شعر زندگی معنوی است.

اولین فصل از کتاب داستان انسان.

ریسمانی است که ویرانی گذشته را به شکوه و جلال آینده پیوند می زند و خاموشی احساس را با ترانه هایش یکی می سازد.

کلماتی است که لبها برای ثبات سریر پادشاهی قلب، ندا در می دهند و در آن عشق چون پادشاه و وفاداری است.

لمسی است از انگشتان باد. هنگامی که از گل دلجویی می کند و حسرت طولانی لذت را می زداید.

شروع یک لرزش جادویی است که دو عاشق را از جهان فضا و بعد جدا می سازد و به دنیای رویاها و الهام می برد و شقایق را به شکوفه ی انار پیوند می دهد و دو رایحه را با یکدیگر می آمیزد تا روح سومی را خلق کند.

اگر اولین نگاه، چون بذری است که خداوند در کشتزار قلب انسان افشانده است، پس اولین بوسه، چون اولین شکوفه ای است بر شاخه های فرعی تر اولین شاخه زندگی.

+ نوشته شده در 86/05/07ساعت 11:9 بعد از ظهر توسطمجتبی |

                                         

فقط مي خوام تو چشم تو نگاه کنم


 

دلم مي خواد فقط تو را صــدا کنم


 

رفتي سفر يه وقت فراموشـــم نکن


 

من بي کسم تو ترک آغوشـــم نکن


 

چرا مي خواي اشک منو در بياري


 

عزيز مـــن مگه تو دوستـــم نداري


 

اگه بري چشماي من گريـــون ميشه


 

دلت به قلبم هميشه مديــــــون ميشه


 

دوست نــدارم تو بري و مــن بمونم


 

هرجا باشي به ياد چشمات مي مونم


 

مي سپارمت دست خداي مهربــون


 

خيلي ميــشم از رفتنت دل نگرون


 

رفتي سفر يه وقت فراموشـــم نکن


 

من بي کسم تو ترک آغوشـــم نکن


 

+ نوشته شده در 86/04/10ساعت 9:29 بعد از ظهر توسطمجتبی |

       وقتی ماه تصویرش را از حوض کوچک دل ماجمع میکند ومیبرد

       از ادمهای زمینی نمیشه انتظار داشت

                              برای شبهای تاریکمان

        فانوسی روشن کنند.....

      هی فلانی دل مهربان کوچکم را چند میخری؟؟

+ نوشته شده در 86/04/01ساعت 5:23 بعد از ظهر توسطمجتبی |

                         

تو کوچه های زندگی یواش یواش قدم زدم

دفتر خاطراتمویکی یکی ورق زدم

صفحه اولش چیه صفحه عاشق شدن

برای دریای جنون مثال عاشق شدنه

وقتی که از دریا میاممیرم روی صحفه دو

وای که چه روزگاری بودروزهای بیداری تو

صفحه سوم خالی بودنقش یه روز نقاشی بود

مثل لطافت یه ابرمحو بی الایشی بود

خدای من دل ندارم بیام رو چها رمین صفحه ای که

یکی دوماه..........

فراق بود سردرگمی اما میام صفحه پنج

باز هم رسیدم من به گنجگنج گران بهای من

مهر من نقش ترنج صفحه ششم که رسید

مهر ان هم فرا رسید بهار امسال که رسید

امد لبهامو بوسیدصفحه هفتم عاشقی

معشوق من تو لایقی برای من که دیوونه ام

تو مرحم دقایقی صفحه هشتم مال ماست

مال نگاه عاشقهاست برای عبرت دادن

اونهای که میگن عشق کجاست

صفحه نهم زندگی اه ای خدا کی میرسه

دلم که طاقت ندارهتا که به یارش برسه

صفحه ده مال خداست میگن که سهم ما جداست

اما چرا دروغ میگنعشق من تو یکصداست

صفحه ده اخر خط حالا درست یا که غلط

قصه ما تموم نشدوقتی دل ما یکی شد

صفحه ها رو ورق بزن زندگی رو رقم بزن

شاد خوش باشین tarahomi_62@yahoo.com

+ نوشته شده در 86/03/24ساعت 10:30 بعد از ظهر توسطمجتبی |

با سلام

من به دعوت خانم سمانه اسدی دوست خوبم به یک بازی دعوت شدم به نام

آرزوها

آرزوهای دست نیافتنی

اول اینکه بنده خوب خدا باشم

دوم اینکه به عشقی که همیشه آرزوشو داشتم برسم

سوم اونقدر پول داشتم که هیچ نیازمندی رو زمین به خاطر گرسنگی و فقر دستو پا نمیزد

و...

آرزوهای دست یافتنی

اول رسیدن به خیلی چیزهایی که جزئی هستن و فقط با کار و تلاش خودم به دست میاد

و...

البته سمانه جان میدونی آرزوهای دست یافتنی بسیار سخت تر از آرزوهای دست نیافتنی است.

خدا کنه همه به تمام آرزوهای کوچیک و بزرگشون برسن من آرزوی دست یافتنی زیاد داشتم

ولی به دلیل مسائلی از نوشتنشون معذورم.

 

 

 

+ نوشته شده در 86/03/11ساعت 9:19 بعد از ظهر توسطمجتبی |

      

تو رفتي شب از فكر فردا تهي است خيال شب از رنگ رويا تهي است

تو رفتي و فرداي شب دير شد تو رفتي ستاره زمين گير شد

غزلخوان شبهاي خلوت كجاست هواي شب و حال صحبت كجاست

سياهي شب حسرت موي توست تمام شب آغشته ی بوي توست

چه مستي؟ شراب آتشي خامش است چه صبحي؟شب تيره عاشق كش است

شب از گفتگوي تو و من تهي است صداي شب از حس رفتن تهي است

تو رفتي و شب خالي از من شده است پر از هاي هاي شكستن شده است

تو رفتي و خوشحالي افسانه شد شب آشفته و روز ديوانه شد

چه شد آن همه مستي و سرخوشي كجا رام شد آن همه سركشی

كجا رفتي اي درد كمياب عشق كجا بردي آن چشم پرآب عشق

كجا رفتي اي درد ديرين عشق كجا بردي آن شور شيرين عشق

كجا رفتي اي سوز دمساز دل كجا بردي آواز همساز دل

كجا رفتي اي آتش سينه سوز نهادي به جا اين غم كينه توز

نمي پرسي از حال خونين دلان نمي گيري احوال بي همدلان

گذشتي نگفتي چه بر من گذشت چه عمري به حال شكستن گذشت

چه زود آن همه كودكي پير شد چه زود آن همه زودها دير شد

از آن روزگاران چه مانده به دست به جز كوله بار فريب و شكست

چه مانده به دلهاي سست و دو رنگ چه مانده به غير از دروغي قشنگ

چه مانده به غير از دروغ و فريب سري پر خيال و دلی بي شكيب

نه غم مانده بر جا نه شادي به بر نه راهي به جا مانده نه رهگذر

نه غم مانده بر جا و نه غمگسار نه راهي فراسوي و نه رهسپار

نه غم چاره كرد و نه شادي علاج نمانده به غير از همين لاعلاج

به بازي نشستيم و غافل شديم به تكخال غم پاي در گل شديم

شب سرخوشي رفت و مانده خمار نمانده به جا چيزي از اين قمار

+ نوشته شده در 86/02/28ساعت 2:12 قبل از ظهر توسطمجتبی |

                         

+ نوشته شده در 86/02/28ساعت 2:8 قبل از ظهر توسطمجتبی |

                           

+ نوشته شده در 86/02/28ساعت 2:6 قبل از ظهر توسطمجتبی |

منوی اصلی

home
mail
Archiv

دردو دل عاشق

آرشیو مطالب روزانه

آرشیو مطالب روزانه

آرشیو مطالب قدیم

هفته اوّل آبان 1387
هفته سوم شهریور 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385

دوستان عاشق

ماهیها در خاک میمرند
ساسان
عشق یعنی گداختن
عشق من شادمهر
سحر
کلبه تنهای
دختر نامری
سمانه خانم
المیرا
گاهی دلم برای خودم تنگ میشه
نیلوفر
بیگانه اشنا
این چندمین زمستان است
حرفهای من
ندای بی نوای یک قلم
فیلتر شکن جدید
(ساده رنگ)
دوست دیروزی

طراح قالب

وحید


batozirebaran.com