



آه...........
|
|
|
از جدا شدن نوشتی روتن زخمی هر برگ گریه کردم نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار تو با خندی نوشتی هم قفس خدا نگهداربنویس مهلت موندن یه نفس بود سهم من از همه دنیا یه قفس بود بنویس که خیلی وقط واسه تو گریه نکردم سر رو رو شونهات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
|
|
+ نوشته شده در 87/08/01ساعت 10:54 قبل از ظهر
توسطمجتبی |
|
|
|
|
مردان از دو نظر بر زنان ترجيح دارند:اول اينكه ديرتر زير بار ازدواج ميروند. دوم اينكه زودتر ميميرند و راحت
|
|
+ نوشته شده در 86/06/16ساعت 11:8 بعد از ظهر
توسطمجتبی |
|
|
|
|
بوسه اولین جرعه از جامی است که خداوند آنرا از چشمه ی عشق پر ساخته است. مرزی است بین شکی که قلب را می فریبد و اندوهگین می سازد و اطمینانی که سرشار از شادمانی است. سرودن اولین خط از شعر زندگی معنوی است. اولین فصل از کتاب داستان انسان. ریسمانی است که ویرانی گذشته را به شکوه و جلال آینده پیوند می زند و خاموشی احساس را با ترانه هایش یکی می سازد. کلماتی است که لبها برای ثبات سریر پادشاهی قلب، ندا در می دهند و در آن عشق چون پادشاه و وفاداری است. لمسی است از انگشتان باد. هنگامی که از گل دلجویی می کند و حسرت طولانی لذت را می زداید. شروع یک لرزش جادویی است که دو عاشق را از جهان فضا و بعد جدا می سازد و به دنیای رویاها و الهام می برد و شقایق را به شکوفه ی انار پیوند می دهد و دو رایحه را با یکدیگر می آمیزد تا روح سومی را خلق کند. اگر اولین نگاه، چون بذری است که خداوند در کشتزار قلب انسان افشانده است، پس اولین بوسه، چون اولین شکوفه ای است بر شاخه های فرعی تر اولین شاخه زندگی.
|
|
+ نوشته شده در 86/05/07ساعت 11:9 بعد از ظهر
توسطمجتبی |
|
|
|
|
فقط مي خوام تو چشم تو نگاه کنم
دلم مي خواد فقط تو را صــدا کنم
رفتي سفر يه وقت فراموشـــم نکن
من بي کسم تو ترک آغوشـــم نکن
چرا مي خواي اشک منو در بياري
عزيز مـــن مگه تو دوستـــم نداري
اگه بري چشماي من گريـــون ميشه
دلت به قلبم هميشه مديــــــون ميشه
دوست نــدارم تو بري و مــن بمونم
هرجا باشي به ياد چشمات مي مونم
مي سپارمت دست خداي مهربــون
خيلي ميــشم از رفتنت دل نگرون
رفتي سفر يه وقت فراموشـــم نکن
من بي کسم تو ترک آغوشـــم نکن
|
|
+ نوشته شده در 86/04/10ساعت 9:29 بعد از ظهر
توسطمجتبی |
|
|
|
|
وقتی ماه تصویرش را از حوض کوچک دل ماجمع میکند ومیبرد از ادمهای زمینی نمیشه انتظار داشت برای شبهای تاریکمان فانوسی روشن کنند..... هی فلانی دل مهربان کوچکم را چند میخری؟؟
|
|
+ نوشته شده در 86/04/01ساعت 5:23 بعد از ظهر
توسطمجتبی |
|
|
|
|
تو کوچه های زندگی یواش یواش قدم زدم دفتر خاطراتمویکی یکی ورق زدم صفحه اولش چیه صفحه عاشق شدن برای دریای جنون مثال عاشق شدنه وقتی که از دریا میاممیرم روی صحفه دو وای که چه روزگاری بودروزهای بیداری تو صفحه سوم خالی بودنقش یه روز نقاشی بود مثل لطافت یه ابرمحو بی الایشی بود خدای من دل ندارم بیام رو چها رمین صفحه ای که یکی دوماه.......... فراق بود سردرگمی اما میام صفحه پنج باز هم رسیدم من به گنجگنج گران بهای من مهر من نقش ترنج صفحه ششم که رسید مهر ان هم فرا رسید بهار امسال که رسید امد لبهامو بوسیدصفحه هفتم عاشقی معشوق من تو لایقی برای من که دیوونه ام تو مرحم دقایقی صفحه هشتم مال ماست مال نگاه عاشقهاست برای عبرت دادن اونهای که میگن عشق کجاست صفحه نهم زندگی اه ای خدا کی میرسه دلم که طاقت ندارهتا که به یارش برسه صفحه ده مال خداست میگن که سهم ما جداست اما چرا دروغ میگنعشق من تو یکصداست صفحه ده اخر خط حالا درست یا که غلط قصه ما تموم نشدوقتی دل ما یکی شد صفحه ها رو ورق بزن زندگی رو رقم بزن شاد خوش باشین
|
|
+ نوشته شده در 86/03/24ساعت 10:30 بعد از ظهر
توسطمجتبی |
|
|
|
|
با سلام من به دعوت خانم سمانه اسدی دوست خوبم به یک بازی دعوت شدم به نام آرزوها آرزوهای دست نیافتنی اول اینکه بنده خوب خدا باشم دوم اینکه به عشقی که همیشه آرزوشو داشتم برسم سوم اونقدر پول داشتم که هیچ نیازمندی رو زمین به خاطر گرسنگی و فقر دستو پا نمیزد و... آرزوهای دست یافتنی اول رسیدن به خیلی چیزهایی که جزئی هستن و فقط با کار و تلاش خودم به دست میاد و... البته سمانه جان میدونی آرزوهای دست یافتنی بسیار سخت تر از آرزوهای دست نیافتنی است. خدا کنه همه به تمام آرزوهای کوچیک و بزرگشون برسن من آرزوی دست یافتنی زیاد داشتم ولی به دلیل مسائلی از نوشتنشون معذورم.
|
|
+ نوشته شده در 86/03/11ساعت 9:19 بعد از ظهر
توسطمجتبی |
|
|
|
|
تو رفتي شب از فكر فردا تهي است خيال شب از رنگ رويا تهي است تو رفتي و فرداي شب دير شد تو رفتي ستاره زمين گير شد غزلخوان شبهاي خلوت كجاست هواي شب و حال صحبت كجاست سياهي شب حسرت موي توست تمام شب آغشته ی بوي توست چه مستي؟ شراب آتشي خامش است چه صبحي؟شب تيره عاشق كش است شب از گفتگوي تو و من تهي است صداي شب از حس رفتن تهي است تو رفتي و شب خالي از من شده است پر از هاي هاي شكستن شده است تو رفتي و خوشحالي افسانه شد شب آشفته و روز ديوانه شد چه شد آن همه مستي و سرخوشي كجا رام شد آن همه سركشی كجا رفتي اي درد كمياب عشق كجا بردي آن چشم پرآب عشق كجا رفتي اي درد ديرين عشق كجا بردي آن شور شيرين عشق كجا رفتي اي سوز دمساز دل كجا بردي آواز همساز دل كجا رفتي اي آتش سينه سوز نهادي به جا اين غم كينه توز نمي پرسي از حال خونين دلان نمي گيري احوال بي همدلان گذشتي نگفتي چه بر من گذشت چه عمري به حال شكستن گذشت چه زود آن همه كودكي پير شد چه زود آن همه زودها دير شد از آن روزگاران چه مانده به دست به جز كوله بار فريب و شكست چه مانده به دلهاي سست و دو رنگ چه مانده به غير از دروغي قشنگ چه مانده به غير از دروغ و فريب سري پر خيال و دلی بي شكيب نه غم مانده بر جا نه شادي به بر نه راهي به جا مانده نه رهگذر نه غم مانده بر جا و نه غمگسار نه راهي فراسوي و نه رهسپار نه غم چاره كرد و نه شادي علاج نمانده به غير از همين لاعلاج به بازي نشستيم و غافل شديم به تكخال غم پاي در گل شديم شب سرخوشي رفت و مانده خمار نمانده به جا چيزي از اين قمار
|
|
+ نوشته شده در 86/02/28ساعت 2:12 قبل از ظهر
توسطمجتبی |
|
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در 86/02/28ساعت 2:8 قبل از ظهر
توسطمجتبی |
|
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در 86/02/28ساعت 2:6 قبل از ظهر
توسطمجتبی |
|
|
|
|
|
|